سلام و خوش آمدید به ایستگاه.

آخرین نوشته‌ها

معشوق متأخر

برچسب:, , , , , , , .

از مخاطبین قدیمی ام خواهش دارم که حتماً این متن را بخوانند!
پیش مقدمه :
آدم های بسیاری را دیده ام که به اسم اعتماد به نفس و غرور و عناوین مختلف دیگر همیشه سعی در فرافکنی و انداختن تقصیرات و اشتباهات خودشان بر گردن دیگران، داشته اند و زمانی هم که من بسیاری از اشتباهاتم را خودم شخصاً بر عهده گرفتم یا در بحث با آن ها آنچه حس می کردم اشتباهشان در قبال دیگران است را به آن ها گفتم و سعی نکردم که الکی تأییدشان کنم یا مرا به خاطر محکوم کردن خودم به نداشتن اعتماد به نفس و غرور محکوم کردند یا در مورد خودشان حاضر به پذیرش اشتباهاتشان نشدند و گاهی به خاطر این سعی در داشتن عدالت، روابطشان را با من محدود کردند.
مقدمه :
این پیش مقدمه را نگفتم تا در دیگران این تصور ایجاد شود که ببین ” پُز عادل بودن می دهد” بلکه خواستم بگویم ترجیح داده ام که بی عدالتی نکنم حتی اگر عدالت به ضرر خودم باشد یا حتی این شائبه ایجاد شود که این بشر غرور ندارد یا ببین چه بی اعتماد به نفس است. شاید با کمی شبیه دیگران رفتار کردن، با کمی تن به دروغ و بی عدالتی دادن همه ی این ها را در نظر دیگران می داشتم اما همیشه گفته ام و می گویم، من نمی توانم چیزی را با دروغ داشته باشم، واقعیتش را بخواهید شاید کمی کمبود اعتماد به نفس داشته باشم که حتی واقعیت های برتری که در چشم دیگران از من به نظرشان می آید را خودم هم باور نکنم و از گلویم پایین نرود اما سعی کرده ام جایی هم که مطمئنم به خودم دروغ نمی گویم و حق با من است، پای حقم بایستم.
(ادامه…)

نوشته‌شده در ۲۸ اردیبهشت '۹۱ توسط , زیر دغدغه ها, دل نوشته ها. بدون نظر.

بیگانگی

برچسب:.

هیچ بیگانه ای توان نابود کردن احساسم را به تو نداشت جز بیگانگی های خودت.
‏۱:۲۳ ب.ظ ۲۵ اردی بهشت ۱۳۹۱

نوشته‌شده در ۲۵ اردیبهشت '۹۱ توسط , زیر دل نوشته ها. ۷ نظر.

ایمانِ ایمانِ ایمان

وقتی وارد شد، لیوان آب دستش بود و یکی دو قلب(پ)ی خورد و صداش رو صاف کرد و بلند بلند گفت : ایمان، خوب شدم، حالم خوب شده، نگاه کن! و آمد و نشست کنارم.
همه ساکت بودند و “دیگری” نگاه ناراحتش را برداشت و به سوی دیگری رفت.
“او” جلسه ی قبل مریض بود، به خاطر صدای گرفته اش خیلی سر به سرش گذاشتیم؛ نه فقط من که بقیه هم. کنارم که می نشیند از من سؤال می کند و من هم، زیاد سر به سر هم می گزاریم و شوخی می کنیم، دستش بیشتر اوقات روی صندلی من قرار دارد ولی هم من و هم او می دانیم که ما دوستان بسیار خوبی برای هم هستیم و من نمی دانم چرا و به خاطر چه چیزی دوست نداشتم که “دیگری” تصوری غیر از این کند، که نگاهش آنچنان ناراحت نشود که نگاهش را از نگاه هایم بدزدد، نگاه هایی که نمی دانم می داند یا نه ولی غیر از دوست داشتن دوستیش چیز دیگری نیست.
و من هنوز می گویم خدایا کاش همه اش توهمات من باشد نه چیزی بیشتر.
‏۱۲:۴۸ ق.ظ ۲۴ اردی بهشت ماه ۱۳۹۱

نوشته‌شده در ۲۴ اردیبهشت '۹۱ توسط , زیر دل نوشته ها. ۱۲ نظر.

جوگیر شدم، همین

برچسب:, , , , , , .

گاهی یهو جو می گیردم، شاید خیلی وقت ها یهو جو می گیردم. در جریان آخرین جوگرفتگی که لحظاتی پیش رخ داد، پس از خواندن درس های اخیر زبان، هوسی شدم که بروم دو سه تا فیلم آموزش زبان و لهجه هم ببینم، و در قسمت آخر جوگرفتگیم رفتم فلش کارت های ۵۰۴ را بیاورم که از یاد رفته هایش را مرور کنم که ناگهان در میان ورق زدنشان به تکه ای کاغذ با ابعادی متفاوت و کمی قلنبه شده برخوردم؛ وقتی که نگاهش کردم، خنده ی تلخی بر لبانم نشست.
یک سوی برگه ی تاخورده ای که پشتش، کپی صفحات مربوط به ازدواج و طلاق شناسنه ام است، نوشته بوده ام :
۱. ماشین ۲. برم کتاب بگیرم ۳. سر راه عزیزی ۴. غذا بگیر ۱
و در سوی دیگرش مراحل کادو کردن جعبه و کتاب، با رسم شکل، دیده می شود.
بعد از آن بی خیالِ ادامه ی یادگیری زبان می شوم و می روم تا درایوهای هاردم را سر و سامانی بدهم؛ می روم به سراغ عکس هایی که به لایت روم ایمپُرتشان کرده ام و شروع می کنم آن هایی که فاقد کیفیت لازم است را پاک کنم، در جریان باز و بسته کردن و دیدن فولدرها و عکس ها، هنگام باز کردن یکی از آن ها، سکوت تمام وجودم را فرا می گیرد، کمی روی عکس زوم می کنم و بعد خودم را می زنم به طرفی و علامت ضربدر گوشه ی صفحه و … .
(ادامه…)

نوشته‌شده در ۱۸ اردیبهشت '۹۱ توسط , زیر دل نوشته ها. ۲۶ نظر.

سعادت آباد

برچسب:, , , , , , , , .

سعادت آباد
پس از مدت ها انتظار، دو هفته ی پیش فیلم سینمایی “سعادت آباد” ساخته ی مازیار میری با تهیه کنندگی همایون اسعدیان را خریدم و به همراه خانواده مشغول به دیدنش شدم.
تقریباً تمامی کاراکترهای فیلم، علی را که امیر آقایی نقشش را بازی می کند، با تمامی خصوصیات اخلاقی خوب و بدی که خودشان دارند، فردی نچسب، دیوانه و شکاک می دانند. در تمام طول فیلم، تمامی اعضا سعی در پنهان کردن دروغی که لاله(مهناز افشار) به همسرش علی گفته دارند و تمامی حساسیت های او پیگیری هایش را به پای دیوانگی اش می گذارند.
پیش از آن که علی، لاله را ضرب و شتم کند، به مامانم گفتم : من احساس هم ذات پنداری می کنم با نقش علی! گفت : برو بابا، این که دیوونست. گفتم : اگر دقت کنی، اون فقط دروغ شنیدن از همسرش رو نمی تونه قبول کنه، می گه من و لاله تا حالا اینجوری نبودیم با هم، لاله چیزی رو از من پنهان نمی کرد.
من ضرب و شتم کردنش را توجیه نمی کنم که توجیه پذیر نیست اما درک می کردم چقدر زور دارد یک مرد از نزدیک ترین فرد زندگیش دروغ بشنود.
پ.ن : خیلی جالب بود که توی پشت صحنه فیلم، خود امیر آقایی می گه این فیلم یه جوری-ه که با نقش های این فیلم هر کسی یه جوری همزاد پنداری می کنه. وقتی این رو می گفت، داداشم خندش گرفته بود.
‏۲:۴۷ ب.ظ ۱۶ اردی بهشت ماه ۱۳۹۱

نوشته‌شده در ۱۶ اردیبهشت '۹۱ توسط , زیر دغدغه ها. ۱۰ نظر.